|
الا ای پیر فرزانه مکن عیبم زمیخانه
|
|
|
|
||||
این عکس از کارهای گرافیکی Erik Johansson هست... به نظرم جالب اومد.بازم عکس ازش می ذارم. پی نوشت ۱: همیشه این بوده که دستگاه مختصات یا سیستمی که انتخاب می کنی باهاش کار کنی به درست بودنش شک نداری... به این که معادلاتت توش درست از آب در میاد مطمئنی. اما اگه بیای بیرون و یه نگاه از خارجش بهش بندازی می بینی چقدر تعصب بی مورد روش داشتی و این که همیشه همه چیزش درست نبوده. کلی فرضیه غلط دارن. گاهی خندت می گیره از این که یه روزی از محورهای این مختصات بالا و پایین می پریدی. روی درجه بندی هاش لی لی بازی می کرذی. (همون طوری که آدم های قبل که تو اون مختصات بودن بهت یاد دادن.) غافل از این که این محورهاش کلی دست انداز داره و یه روزی پاهات گیر می کنه به یکیش و می خوری زمین و زخمی می شی... این و من تجربه کردم که گاهی لازمه همه چیزو یه بار از بیرون نگاه کنی.اون وقت اشکالات و می بینی می تونی تصمیم درست رو بگیری. پی نوشت ۲: جالب ترین نصیحتی که این روزها شنیدم: اگه یکی باهات بد برخورد کنه... تو هی باهاش خوب برخورد کنی... اما بازم باهات بد برخورد کنه و تو بازم باهاش خوب کنی ولی اون بد و بیراه نثارت کنه... دیگه تو باهاش خوب برخورد نکن. دفعه آخر یه نگاه بهش بنداز... یه لبخند تحویلش بده (حتی از نوع مجازیش) و براش احساس تاسف کن. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متآثر است.
علت ناراحتی اش را پرسید.پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم. جواب نداد و با بی اعتنایی و خود خواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است. سقراط پرسید: اگر درراه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود می پیچد ایا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟ مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم . آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟ مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم. سقراط گفت: همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی آیا انسان تنها جسمش بیمارمی شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکری و روان نامش غفلت است و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هروقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیماراست. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خیلی زمان داره زود می گذره... هرچقدرم می دوی بهش نمی رسی. هنوز هیچی نشده هفته دیگه امتحانات نیم ترم... زمان فکر می کنه داریم باهاش گرگم به هوا بازی می کنیم. دنبالش کردیم... اونم هی تندتر از ما می ره که بهش نرسیم. امروز از یکی از بچه ها پرسیدم کی می شه زمان یه کم بایسته ما هم نفسی تازه کنیم؟ گفت : شاید وقت گل نی!! من نمی دونم اگه این وقت گل نی نبود ما برای این سوالات چه جوابی داشتیم بدیم؟ خیلی باید مطمئن باشی به این که نی گل نمی ده که این جواب و بدی... امشب که از خوندن الکترومغناطیس چیزی نصیبم نمی شه... بیاین حداقل به این فکر کنیم که چه جوری می شه یه نی گل بده؟ یعنی هیچ نی ای پیدا نمی شه تو دنیا که گل بده؟ یا فلسفه وجودی نی اینه که گل نده؟ این گل ندادن نی صفت ذاتی نی هست یا اکتسابی؟ اگر صبح تا شب ، ماه تا ماه ، سال تا سال پای نی ها بشینیم و بهشون آب و کود بدیم امکان نداره گل بدن؟ اصلا اینم هیچی... یهو دیدی خدا معجزه کرد و یه نی تو دنیا پیدا شد که گل داد... اون وقت این همه آدم برای جواب کی ها یی که گفتن وقت گل نی چه فکری می کنند؟ وقت گل نی همون وقتیه که همیشه قرار بود آرزو های محال مجال حقیقت پیدا کنند... پس دنیا یه کم به هم می ریزه اگر وقت گل نی برسه.!!! پی نوشت: ای پسر عمران! هرگاه بنده ای مرا بخواند ، آن چنان به سخن او گوش می سپارم که گویی بنده ای جز او ندارم. اما شگفتا که بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند جز من. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوست بدون نامی کامنت خصوصی گذاشته و ازم عذر خواهی کرده (نمی دونم برای چی؟)...
تو این دوره ای که هیچ کدوم از ماها به خاطر کارهای کرده (یا نکرده از نظر خودمون) حاضر به عذرخواهی از هیچ کس نیستیم این کامنت برام تعجب آور بود و خیلی شرمندم کرد... دوست عزیز حداقل اسم خودتو می گفتی که من بدونم دقیقا کی و باید ببخشم؟! |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به نام ویاد آنان که اسیر بازی تقدیرند و گله وشکایتی ندارند. به نام آنان که زمانی ناامید نامید وزمانی امیدوارند. به نام سحر ، به نام سرو ، وبه نام هر آنچه که افسانه شد و هنوز گمان بر واقعیتش داریم.
1) مدام در می زنی، گفتم برو اینجا شلوغ است ... جایی برای تو نیست. این همه تُنگ خلوت. چرا طمع کردی به تُنگ من که آبش را سالی یک دفعه هم عوض نمی کنند؟ اینجا جایی نمی گیری. نگاه کن: پره از کتاب و فیزیک و امید و کاغذ و مجله و دلتنگی و آشوب و سکوت و دل گیج و حرف و حرف وحرف... گفتم حرف... نمی دانم حکایت حرفایت را باور کنم یا نه؟ می دانی حکایت حرفایت چیست؟ حکایت همان که هستی خداوند ربطی به ایمان ندارد اما احساس این هستی چرا... حالا تو حرفهایت را سرازیر می کنی تو احساس نابمان از هستی... به خاطر همین است که می گویم دست بردار از تُنگ من... اینقدر که تو در زدی و پا کوبیدی ترک برداشته... می شکند همین روزا... آن وقت این آب تُنگ است که سرازیر می شود در احساس ناب تو از هستی.
2) اگه نمی نوشتم برای این بود که منتظر بودم دوره مشکلی که برام پیش اومده بود بگذره که خداروشکر امروز تموم شد.
3) یکی از سخت ترین لحظاتی که تو دانشکده برام به وجود اومده اون لحظه ایه که رسیدی به دقیقه های آخر کلاس کوانتم یا مغناطیس و استاد یادآوری می کنه که درسی که برداشتی چهار واحدیه و می خواد که یه ربع بیشتر سر کلاس بشینی.
4) سر آزمایشگاه الکترونیک وقتی به هویه داغ نگاه می کنی یه لحظه به این فکر می کنی که اگه می تونستی، این هویه رو تو چشم کیا فرو می کردی که دلت خنک بشه. پی نوشت هم نداره!
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یه توضیح راجع به پست قبل: از نظر من اشکالی نداره بین 10 تا پست یکیش مخصوص باشه و رمزدار ... نقداتون بجاست . ولی به قول معروف چرا نمی ذارید بچه دلش خوش باشه به این که یه پست رمزدار گذاشته تو وبلاگش؟ 1) این هفته پر بود از تصمیم های بزرگ و پر بود از پی بردن به اشتباهای کوچیک. به این نتیجه رسیدم که گاهی انتخابایی تو زندگیم کردم که بدون فکر بوده یا روش درست فکر نکردم. بعضی هاشون شانسی خوب از آب دراومده و بعضی هاشون نه... و حتی وقتی پی می بردم به این که انتخابم اشتباه بوده یا می دیدم با من و اهدافم جفت و جور در نمی یاد، باز هم پافشاری می کردم به این که نه این انتخاب من بهترین و کامل ترین انتخاب بوده... سعی ام بر اینه که از این به بعد روی انتخابام بیشتر فکر کنم و رو شناختم از افراد... این که "آدم ها رو از آنچه درباره دیگران می گویند بهتر می توان شناخت تا از آنچه درباره آنها می گویند." نباید 5-6 تا آدم دور و برم دنیای منو تشکیل بدهند... دنیای من باید بزرگتر از این باشه... به وسعت همه آدم ها و به قدر ارزش اون ها... 2) دهانم را از چهره ام باز کن و به آنانی ده که دلی برای سخن گفتن دارند و دهانی ندارند. "شمس لنگرودی" پی نوشت: تبریک به هفتی های عزیز به خاطر سال بالایی شدنشون!
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مقدمه: ببخشید چون قبلا بازخورد خوبی راجع به این خاطرات ندیدم ترجیح دادم برای پست رمز بذارم و تنها در اختیار دوستانی قرار بدم که مایل هستن مطلب رو بدون هیچ گونه پیش داوری بخونن... چون شاید از ابن بعد بی پرواتر بنویسم... ممنون و عیدتون هم مبارک...
امروز صبح نه چندان زود با مامان راهی شدیم. قولشو دیشب از مامان گرفته بودم. موافق نبود اما راضی شد. زیاد وقتم و نمی گرفت. 40 دقیقه بیشتر راه نبود. وفتی برگشتیم خونه ساعت حدود 11 بود. قبل از رفتن کارت دعوتی که بهم داده بودن و برداشتم. آدرسش تو یه پاکت طلایی بود. توش گفته بود عید منتظرمه. تو راه رفتن کنار جاده رو که نگاه می کردیم پر بود از دختر بچه ها و پسر بچه های بین 7 تا 15 سال که
ادامه مطلب |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اینجا داره بارون می یاد...
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
راستی... دلم گرفت. نپرس کجا؟ نپرس چرا؟ همون نتیجه ی تکراری... چرا ما این روزها سادگی رو صداقت زدگی نمی بینیم بلکه حماقت زدگی می پنداریم؟ امروز برای تهیه مقداری از بودجه افطاری پیش ریاست دانشکده رفتیم. گفتند به این جور مراسم اعتقادی ندارند.از نظرشون مزخرف می آد.(مدیری که عقاید شخصیشون با مدیریت آمیخته شده.) گفتند چرا هرکی دنگ خودشو نمی ده؟ چرا یه عده به مفت خوری عادت کردند؟ دور هم می خواین جمع بشین که چی؟ گفتند شاید یه مقداری رو از طرف خودشون به عنوان نذر بدن (پارسال گویا با نام صدقه بود)... آخرسرم که برای گرفتن همون نذری پیششون رفتیم گفتند: این کاسه گدایی چیه دستتون گرفتید؟ (کاش تنها جواب رد برای دادن بودجه می دادند و دیگه شخصیت دانشجو رو با این حرف زیر سوال نمی بردند.) خلاصش این که درسته گدایانست اما دور هم بودنمون ضیافت و شاهانه می کنه... پی نوشت: ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست یا که من بسیار مستم، یا که سازت ساز نیست ساقیا امشب مخالف می نوازد تار تو یا که من مست و خرابم یا که تارت تار نیست |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در برابر هر زنی که خسته از صفت کاذب ((حماقت)) است ، مردی وجود دارد که از پوشیدن نقاب ((عاقل نمایی)) رنج می برد... و در برابر هر زن توانایی که خسته از صفت ((ضعیف)) است ، مرد ضعیفی وجود دارد که از قدرت کاذب رنج می برد. |
|||||
|
|||||