تبليغاتX
در این میخانه
الا ای پیر فرزانه مکن عیبم زمیخانه

خیلی زمان داره زود می گذره... هرچقدرم می دوی بهش نمی رسی. هنوز هیچی نشده هفته دیگه امتحانات نیم ترم...

زمان فکر می کنه داریم باهاش گرگم به هوا بازی می کنیم. دنبالش کردیم... اونم هی تندتر از ما می ره که بهش نرسیم. امروز از یکی از بچه ها پرسیدم کی می شه زمان یه کم بایسته ما هم نفسی تازه کنیم؟ گفت : شاید وقت گل نی!!

من نمی دونم اگه این وقت گل نی نبود ما برای این سوالات چه جوابی داشتیم بدیم؟ خیلی باید مطمئن باشی به این که نی گل نمی ده که این جواب و بدی... امشب که از خوندن الکترومغناطیس چیزی نصیبم نمی شه... بیاین حداقل به این فکر کنیم که چه جوری می شه یه نی گل بده؟ یعنی هیچ نی ای پیدا نمی شه تو دنیا که گل بده؟ یا فلسفه وجودی نی اینه که گل نده؟ این گل ندادن نی صفت ذاتی نی هست یا اکتسابی؟ اگر صبح تا شب ، ماه تا ماه ، سال تا سال پای نی ها بشینیم و بهشون آب و کود بدیم امکان نداره گل بدن؟ اصلا اینم هیچی... یهو دیدی خدا معجزه کرد و یه نی تو دنیا پیدا شد که گل داد... اون وقت این همه آدم برای جواب کی ها یی که گفتن وقت گل نی چه فکری می کنند؟ وقت گل نی همون وقتیه که همیشه قرار بود آرزو های محال مجال حقیقت پیدا کنند... پس دنیا یه کم به هم می ریزه اگر وقت گل نی برسه.!!!

پی نوشت:

ای پسر عمران! هرگاه بنده ای مرا بخواند ، آن چنان به سخن او گوش می سپارم که گویی بنده ای جز او ندارم. اما شگفتا که بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند جز من.

+ نوشته شده در  88/08/03ساعت 20:44  توسط فرزانه  | 

دوست بدون نامی کامنت خصوصی گذاشته و ازم عذر خواهی کرده (نمی دونم برای چی؟)...

تو این دوره ای که هیچ کدوم از ماها به خاطر کارهای کرده (یا نکرده از نظر خودمون) حاضر به عذرخواهی از هیچ کس نیستیم این کامنت برام تعجب آور بود و خیلی شرمندم کرد...

دوست عزیز حداقل اسم خودتو می گفتی که من بدونم دقیقا کی و باید ببخشم؟!

+ نوشته شده در  88/07/29ساعت 22:44  توسط فرزانه  | 

به نام ویاد آنان که اسیر بازی تقدیرند و گله وشکایتی ندارند.

به نام آنان که زمانی ناامید نامید وزمانی امیدوارند.

به نام سحر ، به نام سرو ، وبه نام هر آنچه که افسانه شد و هنوز گمان بر واقعیتش داریم.

 

1) مدام در می زنی، گفتم برو اینجا شلوغ است ... جایی برای تو نیست. این همه تُنگ خلوت. چرا طمع کردی به تُنگ من که آبش را سالی یک دفعه هم عوض نمی کنند؟ اینجا جایی نمی گیری. نگاه کن: پره از کتاب و فیزیک و امید و کاغذ و مجله و دلتنگی و  آشوب و سکوت و دل گیج و حرف و حرف وحرف...

گفتم حرف... نمی دانم حکایت حرفایت را باور کنم یا نه؟ می دانی حکایت حرفایت چیست؟ حکایت همان که هستی خداوند ربطی به ایمان ندارد اما احساس این هستی چرا... حالا تو حرفهایت را سرازیر می کنی تو احساس نابمان از هستی...

به خاطر همین است که می گویم دست بردار از تُنگ من... اینقدر که تو در زدی و پا کوبیدی ترک برداشته... می شکند همین روزا... آن وقت این آب تُنگ است که سرازیر می شود در احساس ناب تو از هستی.

 

2) اگه نمی نوشتم برای این بود که منتظر بودم دوره مشکلی که برام پیش اومده بود بگذره که خداروشکر امروز تموم شد.  

 

3) یکی از سخت ترین لحظاتی که تو دانشکده برام به وجود اومده اون لحظه ایه که رسیدی به دقیقه های آخر کلاس کوانتم یا مغناطیس و استاد یادآوری می کنه که درسی که برداشتی چهار واحدیه و می خواد که یه ربع بیشتر سر کلاس بشینی.

 

4) سر آزمایشگاه الکترونیک وقتی به هویه داغ نگاه می کنی یه لحظه به این فکر می کنی که اگه می تونستی، این هویه رو تو چشم کیا فرو می کردی که دلت خنک بشه.

پی نوشت هم نداره!

 

 

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت 20:3  توسط فرزانه  | 

یه توضیح راجع به پست قبل:

از نظر من اشکالی نداره بین 10 تا پست یکیش مخصوص باشه و رمزدار ... نقداتون بجاست . ولی به قول معروف چرا نمی ذارید بچه دلش خوش باشه به این که یه پست رمزدار گذاشته تو وبلاگش؟

1) این هفته پر بود از تصمیم های بزرگ و پر بود از پی بردن به اشتباهای کوچیک. به این نتیجه رسیدم که گاهی انتخابایی تو زندگیم کردم که بدون فکر بوده یا روش درست فکر نکردم. بعضی هاشون شانسی خوب از آب دراومده و بعضی هاشون نه...

و حتی وقتی پی می بردم به این که انتخابم اشتباه بوده یا می دیدم با من و اهدافم جفت و جور در نمی یاد، باز هم پافشاری می کردم به این که نه این انتخاب من بهترین و کامل ترین انتخاب بوده... سعی ام بر اینه که از این به بعد روی انتخابام بیشتر فکر کنم و رو شناختم از افراد... این که "آدم ها رو از آنچه درباره دیگران می گویند بهتر می توان شناخت تا از آنچه درباره آنها می گویند."

نباید 5-6 تا آدم دور و برم دنیای منو تشکیل بدهند... دنیای من باید بزرگتر از این باشه... به وسعت همه آدم ها و به قدر ارزش اون ها...

2) دهانم را از چهره ام باز کن

و به آنانی ده

که دلی برای سخن گفتن دارند و دهانی ندارند.

                                                                        "شمس لنگرودی"

 پی نوشت:

تبریک به هفتی های عزیز به خاطر سال بالایی شدنشون!

+ نوشته شده در  88/07/10ساعت 20:42  توسط فرزانه  | 

مقدمه:

ببخشید چون قبلا بازخورد خوبی راجع به این خاطرات ندیدم ترجیح دادم برای پست رمز بذارم و تنها در اختیار دوستانی قرار بدم که مایل هستن مطلب رو بدون هیچ گونه پیش داوری بخونن... چون شاید از ابن بعد بی پرواتر بنویسم... ممنون و عیدتون هم مبارک...

 

امروز صبح نه چندان زود با مامان راهی شدیم. قولشو دیشب از مامان گرفته بودم. موافق نبود اما راضی شد. زیاد وقتم و نمی گرفت. 40 دقیقه بیشتر راه نبود. وفتی برگشتیم خونه ساعت حدود 11 بود.

قبل از رفتن کارت دعوتی که بهم داده بودن و برداشتم. آدرسش تو یه پاکت طلایی بود. توش گفته بود عید منتظرمه. تو راه رفتن کنار جاده رو که نگاه می کردیم پر بود از دختر بچه ها و پسر بچه های بین 7 تا 15 سال که

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/06/29ساعت 19:21  توسط فرزانه  | 

اینجا داره بارون می یاد...
+ نوشته شده در  88/06/25ساعت 22:46  توسط فرزانه  | 

راستی... دلم گرفت. نپرس کجا؟ نپرس چرا؟

همون نتیجه ی تکراری...

چرا ما این روزها سادگی رو صداقت زدگی نمی بینیم بلکه حماقت زدگی می پنداریم؟

امروز برای تهیه مقداری از بودجه افطاری پیش ریاست دانشکده رفتیم. گفتند به این جور مراسم اعتقادی ندارند.از نظرشون مزخرف می آد.(مدیری که عقاید شخصیشون با مدیریت آمیخته شده.) گفتند چرا هرکی دنگ خودشو نمی ده؟ چرا یه عده به مفت خوری عادت کردند؟ دور هم می خواین جمع بشین که چی؟

گفتند شاید یه مقداری رو از طرف خودشون به عنوان نذر بدن (پارسال گویا با نام صدقه بود)... آخرسرم که برای گرفتن همون نذری پیششون رفتیم گفتند: این کاسه گدایی چیه دستتون گرفتید؟ (کاش تنها جواب رد برای دادن بودجه می دادند و دیگه شخصیت دانشجو رو با این حرف زیر سوال نمی بردند.)

خلاصش این که درسته گدایانست اما دور هم بودنمون ضیافت و شاهانه می کنه...

پی نوشت:

ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست

یا که من بسیار مستم، یا که سازت ساز نیست

ساقیا امشب مخالف می نوازد تار تو

یا که من مست و خرابم یا که تارت تار نیست
+ نوشته شده در  88/06/14ساعت 19:35  توسط فرزانه  | 

در برابر هر زنی که خسته از صفت کاذب ((حماقت)) است ، مردی وجود دارد که از پوشیدن نقاب ((عاقل نمایی)) رنج می برد...

و در برابر هر زن توانایی که خسته از صفت ((ضعیف)) است ، مرد ضعیفی وجود دارد که از قدرت کاذب رنج می برد.

+ نوشته شده در  88/06/11ساعت 23:46  توسط فرزانه  | 

 

The impulse of love that leads us to our friend's door is the voice of God in us, and we do not need to fear following it.

 

پی نوشت:

بازی زندگی بازی بومرنگهاست. مراقب بومرنگ خود باشیم که به کدام طرف پرتاب می‏شود.

 

+ نوشته شده در  88/06/10ساعت 12:24  توسط فرزانه  | 

1) دنبال یه سری ایده و تفکر جدیدم برای نشریه ای که می خوایم به ورودی های جدید بدیم. چیزی باشه که دقیقا همین الانه دانشکده فیزیک و برای بچه ها توصیف کنه... همین الانشو... نه گذشته و نه آیندشو... داستان های کوتاهی از سرگذشت ورودی ها و بچه ها یا اتفاقای کوچیک و بزرگی که برای فیزیکیا افتاده... در صورتی که گفتنش برای ورودی های جدید قابل تامل باشه... خلاصه این که یه چیز جدید ، یه صفری های متفاوت و نه مثل همیشه بدیم دست بچه ها... اگه هستید یا علی ...

 

2) خدا بود و دیگر هیچ نبود. خلقت هنوز قبای هستی بر عالم نیاراسته بود، ظلمت بود، جهل بود، عدم بود، سرد و وحشتناک، و در دایره امکان هنوز تکیه گاهی وجود نداشت. خدا کلمه بود، کلمه ای که هنوز القا نشده بود، خدا خالق بود، خالقی که هنوز خلاقیتش مخفی بود، خدا رحمان و رحیم بود، ولی هنوز ابر رحمتش نباریده بود، خدا زیبا بود، اما هنوز زیباییش تجلی نکرده بود...

اراده خدا تجلی کرد، کوهها، دریاها، آسمانها و کهکشانها را آفرید. چه انفجارها، چه طوفانها! چه سیلابها! چه غوغاها که حرکت اساس خلقت شده بود و زندگی با شور و هیجان زاید الوصفش به هر سو می تاخت. آنگاه خدا انسان را از "حمإ مسنون" آفرید و او را بر صورت خویش ساخت، و روح را در او دمید و این خلقت عجیب را در میان غوغای وجود رها ساخت. انسان غریب و ناآشنا از هر گوشه ای به گوشه ای دیگر می گریخت و پناهگاهی می جست که در آن با یکی از مخلوقات خدا همرنگ شود و در سایه جمع استقرار یابد و از ترس تنهایی به شرم بیگانگی و غیرعادی بودن به در آید.

به سراغ  فرشتگان رفت و تقاضای دوستی و مصاحبت کرد. همه با  سردی از او گذشتند و در جواب الحاح پر شورش سکوت کردند. این انسان وحشت زده و دلشکسته با خود نومیدانه می گفت: مرا ببین، یک لجن خاکی میخواهد انیس فرشتگان آسمان شود!......

پرنده ای یافت در پرواز که بالهای بلندش را باز می کرد و به آرامی در آسمانها سیر می نمود، خوشش آمد و گفت : آیا استحقاق دارم هم پرواز تو باشم؟ اما پرنده جوابی نداد و به آرامی از او گذشت و او را در تردید و ناراحتی گذاشت و او افسرده و سرافکنده با خود گفت: مرا ببین که از لجن خاکی ساخته شده ام ولی می خواهم از قید این زمین خاکی آزاد گردم! چه آرزوی خامی! چه انتظار بیجایی! انسان، خسته،روح مرده، پژمرده، دل شکسته،وحشت زده و مأیوس، تنها سر به گریبان تفکر فرو برد و احساس کرد استحقاق دوستی با هیچ مخلوقی را ندارد...

آن گاه صبرش به پایان رسید، ضجه کرد، اشک فرو ریخت و از ته دل فریاد برآورد: کیست که این لجن متعفن را بپذیرد؟ من پناهگاهی ندارم. کیست که دست مرا بگیرد؟ کیست که بدبختی مرا ملاحظه کند؟ کیست که مرا از تنهایی به در آورد؟ کیست که به استغاثه من لبیک گوید؟ ناگهان طوفان به پا شد، زمین به لرزه در آمد، آسمان غریدن گرفت. صدایی در زمین و آسمان طنین انداز شد که از هر گوشه و از هر ذره و از زبان هر موجود بلند گردید: ای انسان، تو محبوب منی، دنیا را به خاطر تو خلق کرده ام، و تو را برصورت خود آفریده ام و از روح خود در تو دمیده ام و اگر کسی به ندای تو لبیک نمی­گوید به خاطر آن است که هم طراز تو نیست و جرأت برابری و همنشینی با تورا ندارد. حتی جبرییل، بزرگترین فرشتگان، قادر نیست که هم طراز تو شود، زیرا بالش می سوزد و از طیران به معراج باز می ماند.ای انسان، تنها تویی که زیبایی را درک می کنی. جمال و جلال و کمال تو را جذب می کند. تنها تویی خدا را با عشق، نه با جبر، پرستش می کنی. ای انسان تنها تویی که قدرت خلاقیت خدا را درک می کنی. تنها تویی که غرور می ورزی و عصیان می کنی و لجوجانه می جنگی. ورشکسته می شوی و رام می گردی و جلال و جبروت خدا را با بلندی طبع و صاحبنظری خود درک می کنی. تنها تویی که فاصله لجن و خدا را قادری بپیمایی و ثابت کنی که افضل مخلوقاتی! تنها تویی که با کمک بالهای روح به معراج می روی،تنها تویی که زیبایی غروب تو را مست می کند و از شوق می سوزی و اشک می ریزی. ای انسان! خلقت در تو به کمال رسید و کلمه در تو تجسم یافت و زیبایی با دیدگان تو ظهور کرد و عشق با وجود تو مفهوم و معنی یافت و خدا، خود را در صورت تو تجلی کرد. ای انسان، تو مرا دوست داری و من نیز تو را دوست دارم، تو از منی و به سوی من باز می گردی.

برگرفته از یادداشتهای شهید دکتر مصطفی چمران

 

3) يک ضرب المثل چيني مي گويد: يک ايراني اگر هواپيمايش سقوط نکند، از حوادث رانندگي جان سالم به در ببرد، زندانی و شکنجه نشود، آلودگي هوا زنده اش بگذارد، زلزله زير آوار لهش نکند و در گودال وسط چهارراه ناپديد نشود، اگر وسط كوچه و خيابون تير بهش نخورد... حتماً از خوشحالي خواهد مرد.

 

پی نوشت:

تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را

میان ربنای سبز دستانت

دعایم کن...

+ نوشته شده در  88/05/30ساعت 16:44  توسط فرزانه  |